هوس بازی/ علیرضا میرزیی / زمستان 1391
- دیدی نیومد.
نگاهی به ساعت انداختم و جواب دادم: "هنوز یک ربع مونده." و بعد پرسیدم: "راستی! امروز دیگه باید بگی از منشی شرکتت چه خبر؟" بهزاد بدون این که نگاهش را از صفحه ی تلویزیون بردارد با پیچ و تاب دادن لب و لوچه, ادایم را در آورد: "یک ربع مونده." و ادامه داد: "مرتیکه مگه اونا وقت و قرار سرشون می شه؟! بعدشم تو به منشی شرکت من چه کار داری؟"
قضیه مربوط می شد به جمعه ی یک هفته پیش. با همدیگر رفتیم برای تماشای فیلم جدیدی که برایش آورده بودم چیپس و ماست بخریم که به پسر جوانی حدود بیست ساله برخوردیم.
کیسه ای سیاه, کثیف و چرب را به پشت گرفته بود و هر چند قدم داد می زد؛ "نان خشکه, ضایعات می خریم."
با دست به پسر جوان اشاره کردم و گفتم: "ببین! بنده ی خدا حتی گاری هم نداره." بهزاد نیشخندی زد و چندتا دانه چیپس از پاکت بازی که دستم بود برداشت. "اینا به همین زندگی راضی ان تو جوش نزن."
"به چی باید راضی باشه مثلا؟! اگه پول داشت حداقل یک گاری که می خرید." بهزاد فقط گفت: "ول کن جون مادرت. راستی اسم فیلمت چی بود؟"
قبلا سه چهار باری فیلم را دیده بودم. "قطار نه و سی به یوما". یک مزرعه دار ساده که به خاطر کمی پول قرار می شود خطرناک ترین هفت تیرکش غرب وحشی, یکی مثل "جسی جیمز" را به قطار نه و سی دقیقه یوما برساند. قهرمان فیلم تمام سعی اش را می کند تا بتواند سر موقع کابوی خلافکار را به ایستگاه راه آهن ببرد اما وقتی قضیه خیلی پیچیده می شود و بقیه, حتی مامور زندان کنار می کشد, مرد برای تمام کردن کارش اصرار می کند و اینجاست که بیننده کم کم متوجه می شود نه به خاطر پول یا وظیفه شناسی بلکه فقط به این خاطر که جلوی پسرش کم نیاورد. "جسی" که احساس مزرعه دار را می فهمد دیگر تلاش نمی کند فرار کند بلکه کمکش هم می کند.
بهزاد مشتی به بازویم زد و گفت: "خفه شو دیگه, همشو که تعریف کردی." من هم در عوض ماست و سه بسته چیپسی که خریده بود را به سینه اش کوبیدم و شروع کردم به مالیدن بازویم.
- بیا یه کاری بکنیم.
بهزاد داشت کلید در آپارتمانش را از جیب جینش بیرون می کشید. "بنال ببینم چی می گی."
- می گم به این پسره یک کم پول بده تا بره یک گاری بخره.
با نوک کفشش در آپارتمان را هل داد و وارد شد. "زر زیادی نزن بیا تو ببینم چی آوردی." همان جا پشت در ایستادم و نرفتم داخل. هوس بازی به سرم زده بود.
"اصلا شرط می بندیم." صدایش از داخل بلند شد. "بدبخت سر چیت؟" و بعد خندید. "اگه تو بردی ماجرای فریده رو برات تعریف می کنم."
برای چند لحظه سکوت سنگینی برقرار شد و فقط صدای نفس های خودم را می شنیدم تا این که بهزاد درست مقابلم, چشم در چشم ایستاد. "که چی بشه؟"
- من می گم پولتو پس می یاره. اینطوری می فهمی که همه دوست دارن پیشرفت کنن.
- من می گم دیگه اصلا نمی بینیش.
- اگه باختم هر چی تو بگی.
- و اگه نباختی؟
صدای ساعت دیواری بزرگی که به دیوار پشت ال سی دی میخ شده بود و ساعت هفت را نشان می داد همزمان با صدای زنگ آپارتمان, در پس زمینه ی تیراندازی و انفجار فیلم "ترمیناتور 4" در فضا پیچید. از جایم پریدم و به سمت آیفون دویدم. "دیدی اومد."
صورتش را تا جایی که می توانست به دوربین آیفون نزدیک کرده بود و لبخند می زد. باورم نمی شد.
وقتی در را باز کردیم نفس نفس می زد و یک جعبه شیرینی هم دستش بود. بهزاد پرسید: "چرا با آسانسور بالا نیومدی؟" پسرک در جواب, جعبه ی شیرینی را به طرفمان دراز کرد و وقتی آن را گرفتم, یک بسته اسکناس دو هزار تومانی از جیب شلوارش بیرون آورد و روی جعبه ی شیرینی گذاشت و گفت: "دستتان درد نکنه آقا."
بهزاد جعبه ی شیرینی را از دستم گرفت و شروع به باز کردنش کرد. "این چیه پسرجان؟!"
- قابل شما رو نداره. از سر کوچه اتان گرفتم آقا.
تعارفش کردیم بیاید داخل و کمی بنشیند ولی خیلی سریع خداحافظی کرد و از پله ها پایین رفت. "خله ها! دوازده تا طبقه رو چطوری بالا پایین می ره این؟!"
در را که بستم, برگشتم و خودم را کنار بهزاد روی کاناپه روبروی تلویزیون ولو کردم. تلویزیون را خاموش کرده بود و داشت گوشی اش را روی شیشه ی میز پیش پایش می چرخاند.
سرم را به عقب تکیه دادم و چشمهایم را بستم. از زندگی سی و پنج ساله اش که بیست و پنج سال آن را با هم همکلاس و همدانشگاهی و همکار هم بودیم چیز زیادی نبود که ندانم و یکی از مهمترینشان قضیه سمیرا, دختر خوشکل و نازی که چند سال منشی شرکتش بود و ناگهان غیبش زد. نتوانستم جلوی خودم را بگیرم. "من منتظرم ها."
دستی روی زانویم زد و گفت: "همش تقصیر تو بود." با این حرفش چشم هایم خود به خود باز شد و چند لحظه ای به سقف خیره ماندم. "چطور؟!"
- جمعه ی قبل که رفتی, پشت بندش اون دختره اومد اینجا و دو سه ساعتی موند. حدود نه شب بود که بعد اون رفتم دوش بگیرم. وقتی اومدم بیرون, دیدم همین جا که تو تمرگیدی نشسته داره گریه می کنه. می گفت؛ برام از اون پسر دوره گرد نون خشکه ای کم اهمیت تره. تیز فهمیدم چی می خواد؟ می بینی؟ همش تقصیر فکرای احمقانه توی بی شعوره. مجبور شدم یک چک ده میلیونی بکشم تا فرداش بره ماشینشو عوض کنه. می بینی تو رو خدا؟ اینو فقط به تو می گم. دوست ندارم کل فامیل از دهن خاله اینا باخبر بشن ها. راستش می خواستم بگیرمش اما دیگه ازش خبری نشد. مامان باباش گفتن ازش خبر ندارن اما معلوم بود مثل سگ دروغ می گن. به بچه ها سپردم پیداش کنن. راستشو بخوای دعا دعا می کنم گیرم نیاد وگرنه نمی دونم چه بلایی سرش می یارم.
به این جا که رسید دستش را از روی زانویم برداشت و بعد از کمی مکث پرسید: "راستی آخر این فیلمه چی می شه؟" دوباره چشم هایم را بستم و نفس عمیقی کشیدم. "اون مرده که از گذشته اومده یک رباته, ولی قلبش واقعیه. آخر فیلم رییس گروه مقاومت ضخمی می شه و قلبش از کار می یوفته. رباته که رضایت می ده قلبش رو بردارن و به طرف پیوند بزنن می دونی چی میگه؟! میگه مطمئنم ماموریتم این بوده که این قلب رو مثل یک امانتی برای رییس گروه مقاومت بیارم."
پلک هایم را بیشتر فشار دادم و سعی کردم تمرکز کنم. تمرکز کنم تا بفهمم چرا سر قراری که یک ساعت پیش با فریده داشتم نرفتم. او که گفته بود فکرهایش را کرده و شاید همه چیز را قبول کند.
بی اختیار گوشی ام را از جیب شلوارم بیرون کشیدم و بعد از روشن کردنش, گرفتم روبروی صورتم و چشم هایم را باز کردم. فقط یک پیامک داشتم که از طرف فریده بود. "سلام. زنگ زدم قرارمون رو کنسل کنم اما موبایلت خاموش بود. راستش خیلی به حرفات فکر کردم اما من نمی تونم مادرم رو تنها بزارم و بچه ام رو بسپارم به این پیرزن. دیگه سراغم نیا و حتی به من فکر هم نکن. خداحافظ برای همیشه."