وقتی داشتند سیلویو برلوسکنی را به خاطر رابطه با روسپی ها و تجاوز به چند دختر زیر 18سال, مجبور می کردند استعفا بدهد و برود دنبال زندگی خودش خیلی راحت جواب داده بود: "مردم ایتالیا باید افتخار کنند نخست وزیری به این سالمی دارن." من که وقتی شنیدم گفتم؛ "دمت گرم! به این میگن یه حرف درست حسابی و استخون دار" راست هم می گفت بنده ی خدا, مگر بعد همین جوابش خیلی ها نگفتند؛ "ما هم که برای همین زنده ایم."
بچه های کارگاه خیاطی که ناصر آنجا کار می کند هم بیشتر وقت ها صحبت هایشان ختم می شود به تجربه های سکسی اشان که چه کارها کرده اند و چه موقعیت هایی از دست داده اند البته به جز احمد.
این حرف ها که گل می کند او سرخ و زرد می شود و گاهی اوقات که بچه ها برای دست انداختنش حسابی پیاز داغ ماجراها را زیاد می کنند و کلمات آن چنانی داستان هایشان را پشت سر هم با صدای بلند داد می زنند, کارش را ول می کند و می رود خانه.
سر همین قضیه چند بار به آقامرتضی گفته بود که اگر اوضاع همینطوری بماند باید تسویه کند و دیگر نمی آید و چون خیلی تمیزدوز و حرفه ای بود آقا مرتضی از بقیه خواست مراعاتش را بکنند اما شوخی ها بدتر شد که بهتر نشد.
چند روز پیش, یک بعد از ظهر گرم تابستانی ناصر در حال رفتن به سمت کارگاه بود که دید دختر جوانی به قول خودش "ترگل برگل" از کارگاه بیرون آمد, سوار یک پژو 206 آلبالویی شد و گازش را گرفت و رفت.
با خودش گفته بود؛ "ای نامردا بازم تنها خوری." اما داخل که شد و فهمید فقط احمد آنجاست واقعا جا خرد. چند ساعتی تحمل کرد و به روی خودش نیاورد اما بالاخره طاقتش طاق شد و رفت کنار میز اتو ایستاد. "اون دختره کی بود؟!" احمد نگاهی به بقیه انداخت که سخت مشغول کار بودند. "امشب برات تعریف می کنم."
ساعت از ده گذشته آقا مرتضی آخرین قفل را هم به در زد و با تک تک بچه ها که خداحافظی کرد همه راه خودشان را گرفتند و رفتند. ناصر و احمد هم با این که مسیرهایشان یکی نبود به طرف فضای سبز چند کوچه آن طرف تر از کارگاه راه افتادند.
در راه, ناصر از سوپرمارکت بزرگی که به تازگی باز شده بود سه نخ سیگار و یک قوطی کبریت خرید. "گفته بودی دیگه نمی کشی که!" و ناصر در جواب گفته بود: "می دونستی برلوسکنی هم تا به حال سیگار نکشیده؟!"

وقتی رسیدند روی اولین نیمکت نشستند. فضای سبز کوچکی بود که در حدود دویست متر مساحت بیشتر نداشت و ناصر فکر می کرد صاحبش به خاطر قناسی زمین مجبور شده از خیرش بگذرد و بدهدش به شهرداری تا با کاشتن چند درخت و نیمکت تبدیلش کنند به فضای سبز. البته می گفت؛ "چرا که نه؟! اینم یه جور استفادس دیگه."
ناصر اولین سیگار را روشن کرد و پک عمیقی به آن زد. دودش را قورت داد و آنقدر در ریه هایش نگاه داشت تا همراه بازدم از بینی اش خارج شد. تصمیم گرفته بود در مورد آن قضیه حرفی نزند تا خود احمد شروع کند که زیاد هم طول نکشید. "شیش ماهی میشه که می یام این کارگاه, نه؟" دقیقا شش ماه و ده روز پیش, یکی از روزهای سرد زمستان بود که احمد با لایه ی ضخیمی از برف روی شانه ها و کلاهش وارد کارگاه شد و بعد از پرس و جو از ناصر که پشت در نشسته بود و سیگار می کشید سراغ آقامرتضی رفت. سپس در حالی که برف را از روی کاپشنش می تکاند سلام کرد و پرسید: "شما برای چرخکار آگهی داده بودین؟"
وقتی یک پالتو را به عنوان نمونه دوخت و رفت تا از فردا صبح رسما سرکار بیاید همه دور کارش جمع شدند. یکی از بچه ها گفت؛ "چقد تمیز دوخته لامصب!" و یکی هم پرسید؛ "نگفت قبلا کجا کار می کرده آقامرتضی؟"
ناصر در حالی که هر دو دستش را از آرنج تا ساعد روی پاهایش گذاشته بود پس از تکان دادن سر به بالا و پایین, پک دیگری به سیگارش زد. احمد هم با باز کردن دست هایش به نیمکت تکیه داده و به ماه کامل که با آن لکه های سیاه درشتش درست بالای سر آن ها بود نگاه می کرد.
"قبل از اینجا پیش مهناز کار می کردم. اونجا طراح مدل و برشکار بودم نه چرخکار. اینی که امروز دیدی مریم, خواهرش بود که خودش هم یه کارگاه خیلی بزرگ داره با سی تا چرخکار و بردست. اومده بود یه چیزایی درباره ی مهناز می گفت که افسردگی گرفته و چندبار خودکشی کرده و کارگاهش تعطیل شده و از این حرفا."
ماجرای احمد و مهناز که به اینجا رسید ناصر کمر راست کرد و او هم به نیمکت تکیه داد. احمد هم دست هایش را جمع کرد و تمام ده دقیقه ی دیگری که آن جا بودند دست به سینه نشست.
انتظار و هیجان در چشم های ناصر که داشت آخرین پک ها را به سیگارش می زد آنقدر واضح بود که وقتی پرسید: "براچی خودکشی؟!" تا احمد شروع به صحبت نکرد حتی یک بار هم پلک نزد.

ناصر! یک سال تمام داشتم رو مخ این دختره کار میکردم اما محل سگ هم نمیداد. خدایی اش هم حق داشت. یه دختر مجرد با اون شرایط, به یه مرد زن و بچه دار رو بده که چی بشه؟! اما من هر کاری بگی انجام دادم که یه ذره توجه این بشر جلب شه. تا یه روز صبح ازم خواست برم دفترش. هنوز خیلی از چرخکارها و بردست ها نیومده بودند. فکر می کردم حتما یک مدل جدید برای برش آورده اما خبری از کار نبود. وای ناصر اگه اونروز میدیدش! باور کن با نگاه کردنش ارضا می شدی. یه کم از بازار و مدلای جدید و چیزای چرت و پرت دیگه حرف زدیم و آخر سر فهمیدم شب دوست داره با موتور بریم بیرون. می گفت باید درباره ی اس ام اس های عاشقانه ای که براش می فرستادم توضیح بدم و چرا با این که متاهلم دست از سرش برنمی دارم. میدونستم اینا بهانه اس. واقعا داشتم از خوشحالی بالا می آوردم اما می دونی چی شد؟!
احمد ساکت شد. مشخص بود به سختی نفس می کشد. تند تند پلک می زد و لحظه به لحظه بیشتر و بیشتر بازوهایش را بین انگشت هایش فشار می داد. ناصر کمی روی نیمکت جا به جا شد و از او فاصله گرفت؛ "یعنی چی که چی شد؟! بقیه اش از آب خوردن هم آسونتره که!"
- پس گوش کن ببین چه گندی بالا آوردم. ظهرش نرفتم خونه تا کارام رو تموم کنم و شب نشده موتور رو ببرم کارواش. بعد سلمونی و دوش و از این کارا. قبلش هم به زنم زنگ زدم که بره خونه ی باباش تا من شب بیام دنبالش. راستش برنامه ریخته بودم بعد از گشت و گذار شاید راضی شه بیاد خونه. اما خراب شد ناصر, همه چی خراب شد. یکی از دخترها که یه جورایی آبدارچی و مسئول تمیز کردن کارگاه بود نرفت خونه. ناصر به جان خودم اگه خودش پولم می داد آدم نمی رفت سراغش اما من رفتم. من خر رفتم. ناهارش رو گرم کرد و من که قرار نبود ظهر اونجا باشم داشتم از گشنگی ضعف می کردم. باور کن نمی دونم چطوری با یه تعارف نشستم و تا آخر غذاش رو با هم خوردیم. من که تا دیروز حتی جواب سلامش رو  هم نمی دادم  مثل آب خوردن دستم بی اختیار دراز شد و اون هم انگار منتظر فرصت بود. طفلک مهناز تو چه وضعیتی ما رو دید. نفهمیدم واسه چی اومده بود اما هیچی نگفت و از کارگاه رفت بیرون.
احمد که چشم باز کرد ناصر داشت سیگار دومش را می کشید و با کمری خم انگار سرش را تا بین زانوهایش پایین برده بود. چند لحظه ای با سکوت گذشت تا این که با بیرون دادن دود غلیظی از دهانش پرسید؛ "حالا میخوای چه کار کنیچه کار می خوام بکنم؟! تو هم ساده ای ناصر. بعد اون قضیه سه ماه تموم مریض شدم افتادم گوشه ی خونه. نه غذا می تونستم بخورم نه آب. به توصیه ی دکترا, چله ی زمستون بلند شدیم رفتیم مسافرت تا چند تا شهر رو دور بزنیم. برگشتیم حالم یه کم بهتر شده بود و بعدش هم که اومدم کارگاه شما. اینا مهم نیس ناصر. من الان مشکل دارم. حالا هر وقت حتی حرف انجور کارا رو می شنوم حالم بد می شه. تو هم مثل داداشم, دو ماه یه بار می رم سراغ زنم و کار تموم نشده باید بدوم طرف آشپزخونه دستشویی یا جایی تا بالا بیارم. باور کن می ترسم. نمی دونم از چی, اما بعضی شبا تا صبح ...
ناصر اجازه نداد احمد حرف هایش را تمام کند. خیلی سریع از جایش بلند شد و روبرویش ایستاد. "اینا رو به این دختره هم گفتی؟" احمد که انگار هنوز به خودش نیامده بود چند لحظه به چشم های ناصر خیره شد و حرف نیمه تمامش را قورت داد. "راستش بعدازظهری حتی یه کلمه هم نشد حرف بزنم. تو می گی چه کار کنم؟" ناصر پایین پیراهنش را از داخل شلوار بیرون کشید و خم شد تا دستی روی پاچه های شلوارش بکشد. "من می گم یه نخ سیگار بکش و بشین همین جا فک کن. مث روز روشنه که چه کار باید بکنی." و بعد بدون خداحافظی راه افتاد و قدم زنان از آن جا دور شد.
هنوز از محوطه ی فضای سبز خارج نشده بود که برگشت تا نگاهی به احمد بیندازد اما فقط نیمکت خالی را دید. نگاهی به دور و بر انداخت اما خبری نبود. سراغ نیمکت که برگشت متوجه شد سیگار و کبریت هنوز سرجایشان است. برداشت, روشنش کرد و اولین پک را که کشید نگاهی به سیگار انداخت. دودش را بیرون داد و با خودش گفت؛ "می گن آدم که سیگار بکشه زودتر می میره." همراه شانه بالا انداختن نیشخندی زد و زیر لب زمزمه کرد؛ "خداکنه." پک دیگری زد و قدم زنان از نیمکت دور شد.